علم بهتر است یا ثروت؟
پاسخ ابن خودبین عِلموری - جامعه شناس مصری: بستکی دارد که علاقه ات به جی باشد، مثلا اکر طالب علم باشی حاضری بخاطرش سختی مطالعه را تحمل کنی و...
(البته معذورم که به علت عرب عربستانی الاصل بودن مشاره الیه به جای حروف گ چ پ ژ در سخنانشان از حروف جایگزین استفاده شده است.)
پاسخ شماره یک طالب علم عجم: من از کوچکی همیشه در آرزوی دانشمند شدن بوده ام و حتی رؤیایم این بوده که روزی در تلویزیون گفته شود که پروفسور ... پس از کشف یا اختراع ... توانست نوبل... 200x را به خود اختصاص دهد، از طرفی، در پیشرفت تحصیلی و علمی ام مشکلات فراوانی دارم، مثلا جا و مکان برای اقامت در محل تحصیل و مایه برای مخارج عادی تحصیلات ندارم.
حالا از این طرف هم که تند تند از طرف بهترین دوستانم که آرزویم بوده که بتوانم با آنها کار کنم و موفق باشم به بنده پیشنهاد کار می شود و برای کارهم احتیاج به سرمایه هنگفت و آزادی عمل حداقلی دارم، پس جواب صریحت این است: هردو آنها برای خوشبخت تر شدن خوشبختهاست و ما بدبختها باید برویم و بمیریم.
پاسخ شما چیه؟ اگه فکر می کنید که جدا پاسخی دارین من رو هم بهره مند کنید.
این جمله توجه شما رو به چی جلب می کنه؟
نظر من در ادامه ی مطلب قید شده. لطفا پاسختون رو هم قبل و هم بعد از خوندن ادامه مطلب در صورت مغایرت (که احتمالش قریب به صفر هستش که اونم به دلیل کم دانایی من یا غرور خوانندگان خواهد بود) در آرشیو نظرات بنویسین.
ادامه مطلب
...و او با چشمانی گشاده و آکنده از خمر و خراباتی که خمرش سی خویش بود و خراباتش سوی ما...
ناوکی انداخت.
چشمانی بود که حکماً به چشمی تنها نمی مانست، بلکه می بایست جامی از خوشبختی بودی که هزاران هزار سزشارش می ساختند و ما هزاران هزار تشنه اش بودیم...
دریغمان داشتند.
و آن نه فقط چشم بود که آواز صد خشم بود، خشمی که از مرواریدهای روییده از آن گلدانهای نرگس، گلوبندی از گیلاسهای شراب هزار رنگ و نیرنگش به گردن گرفته بود...
ورنه چنین آتش، که توانست که بر ما فکند؟!!!مگه میشه که جدا شم از چیزی که می خوام؟
مگه میشه که نباشم اون چیزی که هستم؟
مگه تنها کسی باشه که بیاد به خونه ی من
بسوزونه دل تنها، این دل دیوونه ی من
فقط این آدما هستن که میتونن که نباشن
اون چیزی که می خواد یه کس دیگه مثِ من
در کل منظورش این بوده که تنها عامل غیر قابل کنترل رفتار دیگرانه... هر اتفاقی که عاملش دیگران نباشن دست ماست پس عاملش ماییم. البته باید نسبی بودن کلی رو در نظر داشت و اینکه هر کسی می تونه سهمی داشته باشه که تعیین اونم در توان هر کسی نیست.
باز این بار یه عده سعی دارن بگن که رفتار دیگران هم می تونه تحت کنترل ما باشه و حتی محیط انتسابی رو میشه از طریق اکتساب عوض کردو در کل اختیار مطلقه.
آیا این درسته؟ آیا این به سؤال یک پاسخ همه گیر داده شده؟ نظر تو چیه؟
هي شاعر هي!
سرخي سرخي ست:
لبها و زخمها!
ليکن لبان يار تو را خنده هر زمان
دندان نما کند ،
زان پيشتر که بيند آن را
چشم عليل تو
چون رشته اي ز لؤلؤ تر ، بر گل انار-
آيد يکي جراحت خونين مرا به چشم
کاندر ميان آن
پيداست استخوان؛
زيرا که دوستان مرا
زان پيشتر که هيتلر - قصاب آتش و يتس
در کوره هاي مرگ بسوزاند ،
همگام ديگرش بسيار شيشه ها
از صمغ سرخ خون سياهان
سرشار کرده بود
در هارلم و برانکس
انبار کرده بود
کند تا
ماتيک از آن مهيا
لابد براي يار تو ، لبهاي يار تو!
سالن مخصوص پينگ پنگ روباز بود و با اينکه نسبتا بزرگ بود و باکلاس بود ، فقط يه ميز پينگ پنگ وسطش بود. يه سمت سالن حدود بيست سانتي متر بلندتر از زمين يه کفه به ضخامت دوسانتي متر فلزي بود که دو متزي عرض داشت ، نمي دونست براي چيه ، سطح بالاي اون کفه هم به طرح چوب در اومده بود. زمين سالن هم که چمن مصنوعي بود. ارتفاع ديوارا به پنج متر مي رسيد و به شکل توري بودند که اونورش پيدا نيست. آسمون داد مي زد که الان روزه و هوا صاف و آفتابيه ، ولي هيچ وقت به آسمون نگاهي ننداخت.
دو نفري که زودتر براي روشن شدن يکي از فيناليستها بازي مي کردن ؛ يکيشون چيني بود و موي مشکي و کوتاهي داشت ، مليت اون يکي رو نمي دونست ولي ايراني نبود چون بور و موکوتاه بود و البته بازيش ضعيف بود و راحت باخت.
حالا نوبتش براي اثبات فيناليست بودنش رسيده بود. بازي براش آسون بود تا اينکه متوجه شد توپ پينگ پنگ گم شده. حريفش تقريبا همه جا رو گشت ولي اين به فکر خودش رسيد و رفت تا زير لبه فلزي رو بگرده ، وقتي خم شد و نگاهش رو در طول اون پايين حرکت داد يه چيزي ديد ، فهميد که يه سوراخ با قطر ده-دوازده سانتي متر که احتمالا براي تخلیه آب از سالنه.
بهش القا شد که توپ ازونجا خارج شده پس رفت بيرون ، ولي درب سالن وسط ضلع مجاور بود ، پس مجبور شد که يک نيم ضلع رو دور بزنه تا برسه به طرفي که مي خواد.
طرف ديگه راه يه اسکلت ساختمان ده طبقه هست که دارن روش کار مي کنن ، نزديکتر که رفت ديد يه دختر با حدود 170 سانتيمتر قد و يه نوزاد توي کولش داره از کارگراي اون ساختمون کمک مي خواد ولي اونا از اونجا مي روننش. به دختر نزديکتر ميشه و مي بينه که کاملا عريونه ، خوب دقت مي کنه و مي فهمه که يه دختر تا چه حد مي تونه بدن و پوست زيبايي داشته باشه ، به صورت دختر که نگاه مي کنه... تمام رؤياهاش رو مي بينه و تازه متوجه ميشه که چرا وقتي بدن عريون اون رو ديد تحريک نشد.
دختر توجهي بهش نمي کنه و همينطور که داره يه توپ پينگ پنگ رو مي زنه به ديوار ساختمون و دوباره مي گيردش به راه خودش ادامه مي ده.
توپ پينگ پنگ! آره خودشه ، مي ره و به دختره مي گه اون توپ مال منه ، دختره مي گه که اون رو براي بچه برداشته و پسش نمي ده. يکي از کارگراي ساختمون که معلوم نيست صداش رو از کجا شنيده از همون بالا داد مي زنه که دروغ مي گه که برا بچه ست ، براي کار... خودش مي خواد ، خجالت هم نمي کشه.
يه لحظه دختره رو هل مي ده و با زور توپ رو بر مي داره اما يه دفعه خشکش مي زنه... متوجه مي شه که توپ خيسه ، به دختر نگاه مي کنه ، توپ رو بهش مي ده و همونطور تو حالت خلسه مي ره خونه....
از خواب پا ميشه اما از حالت خلسه بيرون نمياد.
چند روز پيش يه فيلمي ديدم که چيزاي جالبي به من ياد داد. خوب البته يه فيلم مي تونه خيلي مطالب رو بيان کنه اما اين فيلم برام فصل جديدي رو به به ارمغان آورد.
مثلا اينکه اصلا اهميتي نداره که به خاطر کسي که حتي سلام و عليک هم باهاش نداري و يه مدتي پيش فقط قرار بوده يه دوست باشه آبروت همه جا بره ، يا اينکه خونواده ات تا شش ماه ديگه بي خانمان و آواره مي شن ، هيچ اهميتي نداره که ممکنه بخاطر فقر مالي دانشگاه رو ول کني و همراه اون آرزوهات رو، يا اینکه مجبوري نامزدت رو ترک کني تا فقط همه اينا رو يکي دوسال به تأخير بندازي ، ارزش فکر کردن نداره اينکه همه اينا مي تونست با اراده کساني که اين اراده براشون خرج که نداره هيچ تازه همون اندازه به نفع خودشونم هست ، اتفاق نيفتن. تنها چيزي که تو دنيا مهمه اينه که وقتي صدات زدن هرگز براي برگشتن و جواب دادن سرافکنده و شرمنده نباشي ، چون هيچ وقت هيچ چيزي نمي تونه باعث شرمندگيت بشه ، حتي بزرگترين اشتباهات.
برو پرواز کن نذار برق خورشيد بره
تو مي توني زيبايي ماه رو عوض کني ولي کمش نمي کني
شايد حلقه زحل در اختيار توست
پس مواظب باش سردي اورانوس از گرمي عطارد گولت نزنه
بيا پيش من بيا اين گل رو بو کن تا برق خورشيد نره
قورباغه ها سه چشم دارند که چشم سومشان به نام اندام فرونتال بین دوتای دیگر است وشما نمی توانید آن را ببینید زیرا درون پوست فرو رفته است.
چشمی که توسط پوست پوشانده شده است چه کاری می تواند بکند؟
دانشمندان هنوز جواب کاملی برای این سؤال ندارند، لذا می آیند و از من می پرسند و من به آنها می گویم نگران نباشید خداوند هیچ چیز را بی حکمت نیافریده است... بروید و خوب بنگرید...
سه سال بعد...
- دانشمندان: اکنون به نزد تو آمده ایم، شیر مادرت یاریمان کن.
- بنده: بروید و جمع کنید بساط دانشمندیتان را... شاسکولها اگر پنج دقیقه از روی کرنومتر هم گرفته و فقط دو پاراگراف اول صفحه اول کتاب بیولوژی کمپل3 را می خواندید کنون اینگونه درمانده و عاجز دست به شلوار کتانی سی هزار تومانی من نمی شدید.
- او کِی... پس ما برویم و آن مطالب را مطالعه نماییم.
[و پیش خودم گفتم: خوب شد، همینکه فهمیدید من شلوار بسیار گران قیمت می پوشم برای من کافیست..، خودتان بروید و بخوانید که اندام فرونتال نزدیک غده ی پینه آل در مغز است و احتمالا مثل همان نوعی آشکار کننده ی اثر نور است.]
سلام
با عرض خسته نباشید، می خواستم بگویم خیلی دوست دارم شما را ببینم، همچون دیگر هموطنانم در سراسر دنیا که به شدت به شما علاقه مندند.
آقای رئیس جمهور من یک طراح وبسایت هستم که اخیراً در پیشنهاداتی که از جانب شرکت عظیم مایکروسافت، کمپانی هالیوود و کازینو کلچوی ایتالیا داشته ام به یک درخواست مشترک برخوردم و آن شرطی بود به شرح ذیل:
به هیچ وجه من الوجوه در این زمینه ها اجازه کار به من داده نمی شود مگر در صورتی که بک گراند وبسایت تصویر مشترکی باشد از رخهای شما و من حقیر، یعنی عکس مشترک.
ضمناً آقای رئیس جمهور من شما را خیلی دوست دارم و همچنین باید به استحضارتان برسانم که در پیاده روی 37 ساعته ای که با خانوم رایس وزیر امور خارجه کشور امریکا داشتم و لابه لای سخنانی که پیرامون شکل و تأثیر یک رابطه خوب میان زن و شوهر بر ماندگاری ازدواجشان داشتیم ایشان همین پیغام را 12-13 بار برای شما پیامک کردند، لیکن یونایتداستیت سل ایشان رو به روی کاخ سفید آنتن درست و حسابی ای نداشت و وی ناگذیر بود که از من درخواست کند تا کلامش را به عرض جناب عالی برسانم.
لذا بنده قرار ملاقاتی تدارک دیده ام برای شما و خود کوچکم که بدین شرح است:
زمان: تاریخ 21 شهریورماه ایران مقارن با 11 سپتامبر، روز پنج شنبه، ساعت 10:00 شب.
مکان: تهران، عباس آباد، همبرگر بهروز(آن اطراف از هر کسی بپرسید به شما می گوید کجاست).
«این نامه را در سفری که آقای بوش تحت موضوع گفتمان در خصوص نوع هسته ی انرژی هسته ای ایران به تهران سفر کرده بود به ایشان دادم.»

می دونی؟ زندگی خیلی بزرگه... چون ذهن ما خیلی بزرگه. آدم وقتی یه کار ساده می خواد انجام بده به هزار جنبه ی اون فکر می کنه تا ضرر نکنه و آخرش می بینه که ااااااااه از اون نظر اشتباه کردم و می فهمه که چقدر موضوعاتی که می شه بهشون فکر کرد زیاد و خیلی وقتا دور از انتظارن!!!
اما آیا با هر چیزی که میشه فکر کرد باید باید ذهنمون رو مشغول کنیم؟
جواب این سؤال دوای آرامش آدمای سردرگمی خواهد بود که همیشه از این رنج می برن که نمی دونن چرا نمی تونن کاری انجام بدن که هیچ کس ضرر نکنه و از همه نظر سود توش باشه...
البته بذارین یه چیزی بگم:
این سؤال جواب نداره چون ؛
زندگی خیلی بزرگه.
گاهی اوقات آدم با خودش می گه خوش به حال فلان آدم که زندگیش صرفا به فلان دلیله یا همیشه به فلان چیز فکر می کنه... اما آیا این واقعا حقیقت داره؟ واقعا یارو واقعا همونطوریه که ما فکر می کنیم؟
نا دانسته ها آدم رو به نیستی می کشونن... پس بهترین راه اینه که ارزشهای ما برامون تعریف بشه تا فقط برای دانستن اونا به دنبال زندگی بدویم و کلا قید «اینکه بخوایم تمام ابهامات زندگیمون رو برطرف کنیم» رو بزنیم چون؛
زندگی خیلی بزرگه.
راستی یه وب براتون گذاشتم برای اونایی که من براشون قابل درک نیستم البته این باور تو ذهنتون پیش نیاد که من خدایی نا کرده می خوام بگم حرفام سنگینه یا چیزی تو این مایه ها، اما حرفای من برای ادراک خیلیا کافی نیست چون همونطور که می دونین نمی تونم حرفامو بگم و این خودش خیلی اذیتم میکنه. امیدوارم که با این حرف جلب خواننده کرده باشم نه دفع...
یادم رفت بگم که اون وب توی آرشیو لینکای روزانه است و اسمش هست سرباز جوخه ی سیزده.
می خواهمت تو را
می خواهمت تا من خودم باشم
تا مثل دنیای کودکی پر از من باشم
دنیایی که افسوس...
فقط چند سال توانست با امروز یکی باشد
رفت و رؤیاهای مرا ساخت
رؤیاهایی که الحق
الحق که تردید برانگیزند
که بمانم یا همسفر آنها شوم؟...
تویی که باعث رؤیا شدن کودکی ام شدی
تو مرا بزرگ کردی
مادرم شدی
پدرم شدی
تو مرا بردی و من تنها ماندم
و شدی طنازترین طنازان
ای آزادی من
در ضمن متوجه باشین که بقیه مطالب رو از دست ندین یا اینکه لطف کنین و اونارو بخونین و نظرتون رو بدین.
ادامه مطلب

تا حالا شده بخواین به یه چیزی فکر کنین ولی هر چند ساعت که تلاش کنین نتونین کامل ذهنتون رو متمرکز او موضوع کنین و تو هر لحظه هزاران فکر تو سرتون پر بزنه؟
چقدر؟ حدوداّ 10 شب؟ 1 ماه؟ 1 سال؟
خوش به حالتون که لااقل یک بار موفق به انجام این کار شدین...
تا حالا شده شب مجبور باشین اشکاتون رو با پتوتون پاک کنین تا بالش خیستون رو کسی نبینه؟
چند بار؟ حدوداّ 10 شب؟ 1 ماه؟ 1 سال؟
خوش به حالتون که لااقل یک شب درتمام عمرتون شده که این اتفاق نیفته براتون...
اصولا آدمی از حوزه انسانیت خارج شده و بدجوری به جاده خاکی زده. انسان، این موجود شگفت انگیز و خارق العاده از نظر حالات ممکن رفتاری تبدیل شده به یک ماشین کاملا قابل پیش بینی که تمام این ماشینا دقیقا مثل هم هستن. البته تو کشور ما تنوعشون به دو رسیده؛ پسرا و دخترا.
اوایل هیچ دو انسانی رو نمی شد پیدا کرد که مثل هم باشن، بعد از اون کم کم اوضاع به جایی سوق پیدا کرد که تو یک اجتماع بعضی از افراد با بقیه فرق داشتند ، حالا کارمون به جایی کشیده شده که هیچ دو انسانی رو نمی شه پیدا کرد که با هم تفاوت داشته باشند.
می دونم فایده نداره ولی بذارین لااقل با زدن این حرفا از نظر خوددرونی خودم کمی آروم بشم:
بابا پاشین خودتونو نشون بدین ، تک باشین و با بقیه فرق داشته باشین ، به این حرف گوش نکنین که خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو چون گوینده اش خودش از اون منحصربه فردها بوده...البته ورژن جدید این حرف می شه تابلو بازی در نیار... بابا خودتون باشین. کاری کنین که دیگه حقیری مثل من که اصلا اینقدر نیستم که این حرف رو بزنم ، مجبور نباشه دردش رو اینجوری بیان کنه:
آدمیت مرده
((شهنامه خوانی دیر شد
سیمرغ در زنجیر شد
آرش کماندار زمان
آماج زخم تیر شد))

می بینی؟ هرچند که اگه هم ببینی برات تفاوتی نداره... ولی دیدنت می تونه تسکین کوچیکی باشه به دردای این دل کوچیک ولی شکسته.
چرا شکسته؟!! هه هه هه باید می پرسیدی از چی شکسته تا جوابت رو اینجوری بدم : از چی نشکسته!
ولی حتی جوابهای متظاهرانه ات هم با من در تضاده... کسی چه می دونه؟ چه کسی می خواد با ما همقدم بشه؟ چه فایده داره همقدم شدن سایه ی بی کسی با من؟
نه... اینجا دارم خودم رو الکی تیکه تیکه می کنم. اینجا :
مهربانی کیمیا شد
مردمی دیریست مرده
سرفرازی را چه دانم
سر به زیری سر سپرده
چرا هرچی می گردم همه ی آدما مثل همَن؟!! چرا آدمای جدید پیدا نمیشن؟ چرا کسی نیست فدای دیگرون بشه؟ هر کی به فکر خودشه!!! می گن توقعات بالا داری! می گم شما خیلی کمین. می گن تو می خوای با 6-7 میلیارد لج کنی و بگی خیلی کمین؟!! با خودم میگم آره ولی اینجا یه چیزی کم میاد: یه همقدم که هزار ماشاالله تو دنیا خیلی زیاده!ما هم افتادیم وسط دشمنامون یا شایدم رقبای قابل افتخار ولی آزار دهنده مون!.
نمی دونم شاید هیچ کس رو نشه کامل درک کرد ولی آخه یکی پیدا بشه یه ذره با ما راه بیاد... نمیشه؟ نه که نمی شه... اگه می شد اونوقت دنیا عوض می شد،روز قیامت می رسید، آسمون هم به زمین میومد.
اینا حرفای خیلی از جوونای امروزه ولی...
ولی یه پیرمردی مثل من چی؟ نمیشه گفت اونم مثل جوونا کمبودای روانی داره... تنها چیزی که می شه گفت بعد از کلی فکر کردن به حرفاش اینه:
اون داره راست می گه.
لطفا ادامه مطلب رو بخونین:
ادامه مطلب
زمان هرچی به پیش می ره اسارت آدما اونا رو به انزوا می کشونه و بالاخره تشنه های تصویر آزادی به بیماری جنون دچار می شن ولی بعضیا مجنون زاده می شن...
و من زاده شدم...
تو این بازار حوادث و مصائب هیچ مهمی اهمیت نداره جز دو رقیب پیشینه... علم و مادیات و سؤالی که تبدیل شده به پیش زبونی پر معنا؛ علم بهتره یا ثروت؟
انسانیت و عشق و اخلاق نمرده ان بلکه تبدیل به مسائلی شده ان کاملا شخصی برای اشخاصی که اونا رو می پذیرن و کثیر مردم اونا رو تو خودشون می کشن.
پاسخ این سؤال رو توی نظرسنجی وبلاگ حتما ارائه کنین.

بگو با من تو ای تو یار شیرینم.......بگو راهی به ترک درد دیرینم
زکم دردی برای این غم دوریت.......ایمان نویم ده بده تازه به دل دینم
که من باشم چون شویی سی غم.......نخواهم کس ببیند روی سیمینم
منی که چون توگرباشدسیم یاری.......بسی تنهاولی مجمع ترین عالمینم
به رنج و غمّ دوریت کردم عادت.......به عشق توست زهردرجام زرینم
سپس با شور نوشم آن می مرگ.......تا بر آیم سوی تو از روی بالینم
ولی افسوس که تو منعم کنی یار.......که اکنون دوست داری روی غمگینم
عادلا جز تو غم همخانه کیست.......در این دنیا تویی در عِین و من بینم
![]()
از من بگریزید که می خورده ام امروز
با من منشینید که دیوانه ام امشب
ترسم که سر کوی تو را سیل بگیرد
ای بی خبر از گریه ی مستانه ام امشب
یک جرعه ی آن مست کند هر دو جهان را
چیزی که لبت ریخت به پیمانه ام امشب
بی حاصلم از عمر گرانمایه فروغی
گر جان نرود در پی جانانه ام امشب
(دلم گرفت از آسمون هم از زمین هم از زمون
تو زندگی چقدر غمه دلم گرفته از همه
ای روزگار لعنتی تلخه بهت هرچی بگم
من به زمین و آسمون دست رفاقت نمی دم
امشب ازون شباست که من دوباره دیوونه بشم
تو مستی و بیخبری اسیر میخونه بشم
امشب ازون شباست که من دلم می خواد داد بزنم
تو شهر این غریبه ها دردمو فریاد بزنم
...
ازین همه دربه دری تو قلب من قیامته
چه فایده داره زندگی این انتهای طاقته
ازین همه دربه دری به لب رسیده جون من
به داد من نمی رسه خدای آسمون من)


